شنبه 31 فروردین ماه سال 1387 ساعت 12:21 PM

مثل این حاجی بازاری هایی که همیشه یک خاطره تکراری برای گفتن دارند(همون که ما کارمونو با ارو کردن کف مغازه شروع کردیم و اصلا هم بابای پولداری نداشتیم و ارث و میراثی در کار نبود و غیره) ،به مدد آقای رییس،حالا من هم بین همکارهایم حرفی برای گفتن دارم.البته چون کار ما یک خورده فرهنگیه،دیگه آب و جارویی در کار نبود ولی جونم براتون بگه که به غیر از سِمت های ویراستاری و مدیر فرمی و نویسندگی و خبرنگاری که همگی به تدریج به هم تبدیل می شد،برای سردبیر و آقای مدیر،چایی هم ریخته ام ....و برای مهمان رییس بزرگ خربزه قاچ کرده ام و دیگر هیچ!

یک روز رفته بودم توی اتاق سردبیر.خیلی مهربان شده بود آن روز.می خواستم لپش را بکشم و ....ولی حیف که اسلام دست و پای ما را بسته است!بعد از اینکه جلسه مان تمام شد و می خواستم بروم،روح از خود راضی گی و اعتماد به نفس دوباره به آن موجود مهربان و دوست داشتنی غلبه کرد و یکهو گفت: اگه می خوای حقوقی که می گیری حلال باشه یه چایی واسه من بریز ،بعد برو!

کُپ کردم.....به غیر از این چه کار می تونستم بکنم؟رفتم توی آشپزخانه و دیدم چایی در کار نیست.با خوشحالی گفتم:چای آماده نیست....و آمدم فلنگ را ببندم و جیم بزنم که تدبیری دیگر اندیشید و گفت:چای کیسه ای می خورم خب!

توی دلم گفتم:اِی بترکی،اِی! و برایش آب جوش و چای کیسه ای بردم و به خنده گفتم:حالا من هم اگر یک روز آدم معروفی بشوم،از این خاطره ها دارم که برای مطبوعات و مردم تعریف کنم....از همین ها که ما کارمان را با چای ریختن برای سردبیر شروع کردیم و اینا!

ماشالله کم نمی آورَد که.گفت:خواهش می کنم!شما استادید....معروفید....اصلا مجله متعلق به خودتان است...

و بهتر است از این لفظ استفاده نکنم که مرا خر کرد و محترمانه فرستاد به طبقه پایین که لابد در خلوت،کیسه خیس چای لیپتون را با دست فشار دهد،چایش را بریزد توی نعلبکی،فوت کند،هورت بکشد؛بعد هم پاهایش را بگذارد روی میزش و شاید ماهواره ببیند!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo