<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[ما چهار نفر]]></title>
		<link>http://ma4nafar.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[یادداشتهای محل کار ما...]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[میثم کوچولو هم می رود]]></title>
					<link>http://ma4nafar.blogsky.com/1387/05/16/post-74/</link>
					<description><![CDATA[<p>اگه غیبت ما طولانی شد فقط به دلیل مشغله زیاد و وقت کم بود امروز صبح سرچر جون گفت بیا پست بنویسم بعد از کلی تو بنویس نه تو بنویس به این نتیجه رسیدم که من بنویسم ولی اصلا نمی دونم چی بنویسم . یعنی می دونم موضوع که می خوام بنویسم چی هست ولی نمی دونم چه جوری بنویسم .</p><p>امروز دوتا خبر دارم که هر جفتش تازه است .خبر اول در رابطه با آن شرلی هست که یه جورایی داره زندگیش تغییر می کنه .</p><p>و خبر دوم در رابطه با میثم پسر همسایه بغلی ما توی دفتر هست اون داره از اینجا می ره درست یک سال اینجا بود و با تنها کسایی که توی دفتر حال می کرد ما سه تا بودیم ولی حالا داره می ره توی این چند سال که اینجا بودم آدمهای زیادی &nbsp;اومدن و رفتن و تنها کسانی که&nbsp; از رفتنشون ناراحت شدم آن شرلی بود و بعد هم میثم .پسر خوبی بود البته خیلی هنرمند ا . اگه اینجا می موند واقعا حروم می شد .</p><p>خلاصه درسته که می گن هر چیزی دوره ای داره ولی نمی دونم چرا اینجا دوره ما سر نمی آید ما همچنان نشسته ایم و آدمها ایستاده می آیند و می روند .</p><p></p>]]></description>
					<pubDate>Wed, 6 Aug 2008 15:59:23 GMT</pubDate>
					<comments>http://ma4nafar.blogsky.com/Comments.bs?PostID=74</comments>
          <guid>http://ma4nafar.blogsky.com/1387/05/16/post-74/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[یک عدد تیمور دپرس شده]]></title>
					<link>http://ma4nafar.blogsky.com/1387/04/21/post-73/</link>
					<description><![CDATA[<P>طبق معمول چهارشنبه ها، چهارشنبه گذشته بود که تیمور اومد و بر خلاف هر چهارشنبه&nbsp;خیلی ناراحت و غمگین و مثل هر چهارشنبه&nbsp;سئوال تکراری و مسخره مشکلی ندارید رو تکرار کرد. به خاطر این می گم مسخره که اگر مشکلی هم داشته باشیم کاری از دستش بر نمی یاد، چه مشکلی داشته باشیم چه نداشته باشیم دو تا خاطره از خودش ول می کنه و با یه لبخند اتاق رو ترک می کنه.</P>
<P>به هر حال چون خبرنگار جماعت آدم کنجکاویه ما هم داشتیم از فضولی که نه همون کنجکاوی دق می کردیم که این بابا چشه امروز، چرا&nbsp;انقدر ناراحته، به خاطر همین&nbsp;ازش پرسیدیم آقا تیمور چی شده؟ چرا انقدر ناراحتید؟ که با یه لبخند تلخ&nbsp;جواب داد: هیچی، چیزی نشده. همون موقع من از اتاق رفتم بیرون که عکاس باشی دوباره این سئوال رو تکرار کرده بود و تیمور هم به شرط اینکه این رو به کسی نگه گفته بود: یکی از اعضای خانواده ام امروز صبح مرد. طفلی عکاس باشی نیم خیز شده بود و با ترس پرسیده بود کیییییی؟ که تیمور گفته بود طوطیم. بعد عکاس باشی&nbsp;یه نفس راحت کشیده و گفته آهان، آخی، عیب نداره حالا ناراحت نباشید... و&nbsp;چون قول داده بود به کسی نگه اصلا هم به من نگفت... فقط وقتی من اومدم تو اتاق روی تقویمم نوشت و به قولش پایبند بود. </P>
<P>البته بعدا خود تیمور هم بهم گفت اما ازم قول گرفت که به کسی نگم. خوب منم به کسی نگفتم. مگه گفتم؟ من هم مثل عکاس باشی نوشتم، اینجوری به قولمون هم پایبند موندیم.</P>
<P>البته اتفاقی که در حین نشان دادن فیلم طوطی اش افتاد خیلی باحال تر هستش اما از قدیم گفتن آبروی مومن رو نباید برد، ما هم از گفتن آن معذوریم. شرمنده!!!</P>]]></description>
					<pubDate>Fri, 11 Jul 2008 12:55:15 GMT</pubDate>
					<comments>http://ma4nafar.blogsky.com/Comments.bs?PostID=73</comments>
          <guid>http://ma4nafar.blogsky.com/1387/04/21/post-73/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[تولد تولد تولد مبارک]]></title>
					<link>http://ma4nafar.blogsky.com/1387/03/08/post-72/</link>
					<description><![CDATA[<P>امروز تولد سرچر جونه&nbsp; خلاصه از قبل با آن شرلی و خواهر ادیسون تصمیم گرفتیم سرچر جون رو سورپرایز کنیم <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/25.gif">ولی از اونجایی که عروسی یکی از همکاران می باشد شاید نتونیم سرچر جون رو سورپرایز کنیم .<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/12.gif"> ولی به هر حال ما خوشحالی خودمون رو ول کردیم .<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/07.gif"></P>
<P>البت قراره سرچر جون برو بچه های دفتر و که حدود ۶۰ یا ۷۰ تایی می شن رو بستنی خوشمزه دعوت کنه&nbsp; اون هم تو اتاق خودمون دور از چشم مدیران .<IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/11.gif"></P>
<P>حالا به افتخار سرچر جون تولد تولد تولدت مبارک بیا شمعا رو فوت کن که صد سال زنده باشی <IMG src="http://www.blogsky.com/editor/images/smiles/24.gif"></P>
<P>&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Wed, 28 May 2008 11:30:01 GMT</pubDate>
					<comments>http://ma4nafar.blogsky.com/Comments.bs?PostID=72</comments>
          <guid>http://ma4nafar.blogsky.com/1387/03/08/post-72/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
