امروز دفتر خیلی غم داره در صورتکی که هر سال چند روز مانده به عید همه خوشحال بودن ُ کار بچه ها کم تر شده بود همه تو فکر خرید عید و سفره هفت سین و خیلی کارهای دیگه بودن ولی امسال ....
خاله یکی از بچه ها بعد از به دنیا آوردن بچه اش به کما می ره و الان هم امیدی به زنده بودنش نیست.
عیدی بعضی از بچه ها رو نریختن و خیلی ها محتاج همین عیدی هستند. به پول احتیاج دارن ولی مسئولین محترم عین خیالشون هم نیست.
خلاصه اینجا خیلی اوضاع قاراشمیشه یا شاید هم غاراشمیشه. نمی دونم سرچر خیلی احساس دپرس بودن می کنه اینجا سفره هفت سین چیدیم البته ما نه ُسازمان آگهی ها ولی هیچکس حال و حوصله نداره .
آن شرلی نیومده سرکار ...
امروز هم کسی نیست که سرکارش بزاریم 
فقط داریم کار می کنیم و ثانیه شماری می کنیم که این روزهای آخر سال ۸۶ هر چی زودتر تموم بشه ...
از حالا شمارش معکوس داره برای همه چیز شروع می شه ...
یه زندگی دوباره ...
یه سال نو ...
یه تحول جدید...
پولدار شدن...
کلی از چیزهایی که بچه ها می دونن و ما نمی دونیم .







