چهارشنبه 15 اسفند ماه سال 1386 ساعت 12:40 PM

دیروز ما سه نفر بودیم توی اتاق.خواهر ِ ادیسون به ما گفته بود میرم دانشگاه؛دیگه الله اعلم!

از ناهار ماهار هم خبری نبود.تصمیم گرفتیم سندویچ سفارش بدیم(سندویچ را با لهجه ماساچوستی بخوانید!)عکاس باشی متصدی این کار شد.گوشی رو برداشت و بقیه اش رو خودتون بخونید:

- ۳ تا سندویچ ژامبون مرغ تنوری با ۱ دوغ خانواده ی سیاه!

حالا بماند که اون بابایی که پشت خط بوده چقدر فکر کرده تا ببینه دوغ خانواده سیاه دیگه چه کوفتیه،و بماند که ما چقدر خندیدیم و انگشت تمسخرمان را توی چشم عکاس باشی چرخاندیم؛ولی خدایی جمله را داشتید؟END ِ فلسفه و آرایه های ادبی بود.اصلا آخر ایهام و جناس و استعاره و مجاز بود لعنتی!حتی از مصرع دیو سیاه ِ قهوه ای هم هنری تر.....اَی،اَی،اَی،اَی!

حالا یک چشمه از شاهکار ادبی - هنری عکاس باشی را می نُمایم تا حالش را ببرید:

منظور از دوغ خانواده سیاه می تواند یک بطری دوغ سفید که متعلق به خانواده ای سیاه پوست است باشد ولی از آنجا که عکاس باشی عاری از هرگونه احساسات آنارشیستی است،این معنی دور از ذهن می باشد.

می تواند یک دوغ کثیف و سیاه باشد که متعلق به یک خانواده است.....

یا ....

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo